X

پیش‌بینی فارغ از هوشی فرمانده

 
پیش‌بینی فارغ از هوشی فرمانده
تأمل در باب نسبت انسان و عقلانیت در اقتصاد مدرن
اشــــاره اگر خیر عمومی در آن است که بازار به‌طور طبیعی و بدون دخالت قوانین دولتی یا عقلی مافوق به کار خویش ادامه دهد و تنها این انسان اقتصادی است که باید در پی لذت و منفعت فردی باشد، آنگاه برای آنکه این نظام طبیعی به صورت عقلانی و قابل پیش‌بینی عمل نماید، باید سوژه‌های فردی از ابتدا عقلایی عمل کنند، یعنی به‌درستی منافع خویش را همسو با لذت‌هایشان تشخیص داده و از آن پیروی نمایند. اما در این صورت چون اراده به نفع، اراده به امری متعین است، عقلانیت متناسب با آن نیز منجر به محدودیت‌هایی در سوژگی انسان مدرن خواهد شد. از این حیث متن زیر ‌با توضیح زمینه‌های ظهور این عقلانیت جدید به جای عقل سنتی که مستلزم مبارزه با امیال نفسانی و لذت‌های کوتاه مدت بود، به طرح این پرسش پرداخته است که این عقلانیت در شرایطی که بازار و انسان اقتصادی به‌طور طبیعی به صورت عقلانی عمل می‌کنند، چه جایگاه و معنایی می‌تواند داشته باشد؟

انسان اروپایی پس از دوره‌ی رنسانس و به‌خصوص در عصر روشنفکری (یعنی قرن هجدهم میلادی) در علم و فلسفه و اخلاق، خود را بی‌نیاز از مبانی ماوراءالطبیعه دانست و یکسره به طبیعت پیرامون خویش چشم دوخت. چنین شد که در فلسفه و علوم مختلف، سخن گفتن از مبادی متافیزیک هستی، طبیعت و انسان، فاقد ارزش معرفتی و مظهر بازگشت به دوره‌ی قرون وسطی تلقی گردید. مرزهای علوم از فلسفه تفکیک شد و اخلاق و سیاست و اقتصاد که تا پیش از این از شئون عقل عملی و زیرمجموعه‌ای از فلسفه و حکمت قلمداد می‌شد، همچون علمی مستقل بر پایه‌ی تجربه‌گرایی طبیعی بازسازی شد.

در این بین میل به آزادی و فردگرایی که دستاورد مشترک تحول در دین و سیاست بود، باعث شد تا عالَم نظریات علمی نیز با تمسک به «امر طبیعی» رنگ‌وبویی آزادی‌طلبانه و فردگرایانه بگیرد. آزادی‌طلبی و نفع‌طلبی فردی که در آثار اسمیت و جان استوارت میل و دیگران، به‌طور مدون و کلاسیک رخ نموده بود، مبنای بی‌چون و چرای نظریات علم اقتصاد و نظریه‌ی بازار آزاد تلقی شد.

از نظر فلسفی (و نه سیاسی و اجتماعی)، خودبسندگی تنظیمات امور طبیعی و از جمله اقتصاد و سیاست، یا ناشی از نادیده گرفتن نیازمندی به علت فاعلی و غایی برای موجودات است و یا درون ذات دانستن این دو علت. البته ریشه‌ی این نوع تصورات را نمی‌توان صرفاً در دوره‌ی رنسانس غرب جست‌وجو کرد، هرچند برجستگی آن در این دوران انکارناپذیر است. در برخی اندیشه‌های یونان باستان نیز، فرایند علل معلل بالذات (Self‌ـ‌Causing) تا حدودی پذیرفته شده بود. مطابق با برخی از این اندیشه‌ها «فرایند عالم، فرایند موجود بالذات است. در هر موجودی یک طبیعت (فوسیس) جای دارد که مبدأ حرکت آن است و مبدأ رشد و سازمانمندی موجودات در درون خود آن‌هاست» (نصر1386، ص 116). پس جوهره‌ی طبیعت بدون نیاز به خدا می‌تواند منشأ حرکت واقع شود. با این حال برخی اندیشه‌ها نیز با نگه داشتن لفظ خدا، آن را حالّ در طبیعت دانستند. مثلاً «در نظر رواقیان، برخلاف افلاطون و ارسطو، خداوند حالّ در عالم است و تعالی بر آن نیست» (همان، ص 120). در اندیشه‌ی رواقی مفهومی وجود دارد به ‌نام نئومای کیهانی که بسیار شبیه لوگوس و یا معادل با آن چیزی است که در فیزیک به جاذبه‌ی نیوتنی و در اقتصاد به نیروهای تعدیل‌کننده‌ی عرضه و تقاضا معروف است. «نئومای کیهانی مبدأ نظم و نیرویی الهی است که موجب می‌شود یک بدن در حالتی خاص قرار گیرد و به‌علاوه، اشیا را در سلسله‌ای علی به هم پیوند می‌دهد». (همان، ص 127)

انسان مدرن راه برون‌رفت از بن‌بست اندیشه و تعقل را در ترک علت‌های ماورایی بیرون از جهان طبیعت یافت. برای او اعتقاد به حضور و یا عدم حضور خدا و یا مجردات عقلی عالم برین، تغییری در فرآیندهای طبیعی که انسان با آن سروکار دارد ایجاد نمی‌کند. همچنین ملالت‌های ناشی از مداخلات مکرر کلیسا و دولت‌های وابسته به آن، گویی تصویری ناخودآگاه در ذهن بشر اروپایی ایجاد کرده بود. اتحاد خدا با حاکمیت و کلیسا جوهره‌ی این تصویر بود. چنین تصویری به‌وضوح در جهت تأیید و تثبیت آن اندیشه‌ی اقتصادی و سیاسی قرار گرفت و مجموعاً زمینه را برای برداشت‌های دئیستی فراهم کرد و مشیت الهی را به دست نامرئی تقلیل داد.

نظریات آزادی‌طلبانه به عامل و نیروی «هماهنگ‌کننده»‌ی بیرونی، مستقل، مرکزی و عامدانه‌ای (مثل خدا، دولت یا حاکم) برای تنظیم و ایجاد نظم و انسجام بین پدیده‌ها و نیروهای پراکنده‌ی اجتماعی قائل نیستند. طبیعت قادرست به‌خودی‌خود تمامی امور را به نظم کشاند و نه‌تنها دولت که حتی خود افراد را نیز در یک فرایند از پیش تعریف شده قرار می‌دهد. به تصویری که والراس از نوسانات قیمت ارائه داده است دقت کنیم:

«اگر یک کیلو گندم 24 فرانک می‌ارزد، این حقیقت پدیده‌ای طبیعی است؛ یعنی به میل خریدار و فروشنده بستگی ندارد. اگر خریدار بخواهد کم‌تر از قیمت 24 فرانک بخرد، فروشنده افراد دیگری را می‌یابد که به آن‌ها این قیمت را بدهد و اگر فروشنده بخواهد گرانتر از 24 فرانک بفروشد، خریداران سراغ فروشنده‌ی دیگری می‌روند چراکه گندم نه کم‌تر و نه بیش‌تر از 24 فرانک ارزش دارد. هر ارزشی در مبادله ماهیتی طبیعی دارد. اگر گندم و نقره به‌طور کلی واجد هر ارزشی باشند، به خاطر سودمندی و کمیابی (ندرت) است که خود این‌ها اموری طبیعی‌اند... جاذبه پدیده‌ای طبیعی است و از قوانین طبیعی تبعیت می‌کند. اگر مبادله‌ها رخ دهند ما نمی‌توانیم ارزش آن را به پست‌تر یا بالاتر سوق دهیم، چراکه آن‌ها تحت شرایط طبیعی داده‌شده‌ی عرضه و تقاضا و یا همان «ندرت» کار می‌کنند. حتی اگر مثلاً به جای گندم، برنج بیش‌تری بخوریم و از این طریق قیمت را کاهش دهیم، باز هم قانون طبیعی را جایگزین قانون طبیعی دیگری کرده‌ایم». (والراس 1969،ص 69)

والراسبه این حد بسنده نمی‌کند و اساساً موضوع علم (اقتصاد) را بررسی همین نیروها می‌داند: «تبیین عملکرد نیروهای طبیعی، موضوع همان علمی است که ما آن را علم طبیعی (خالص) و یا به‌طور خلاصه "علم" می‌گوییم و آنچه که شامل تمایلات انسانی می‌شود، موضوع علم اخلاقی خالص و یا همان تاریخ در درجه‌ی اول و علوم فنی و یا اخلاقی در درجه‌ی دوم است». (همان)

هایک نیز معتقد است «بسیاری از مخالفت‌ها با نظام آزادی تحت قوانین عمومی، ناشی از همین ناتوانی در به تصور درآوردن همراهی و هماهنگی مؤثر فعالیت‌های بشری بدون سازماندهی عامدانه توسط هوشی فرمانده است. یکی از دستاوردهای نظریه‌ی اقتصادی این بوده است که می‌تواند توضیح دهد چگونه تنظیم متقابل فعالیت‌های خودانگیخته‌ی افراد از طریق بازار حاصل می‌شود، به شرطی که حد و مرز شناخته‌شده‌ای از حوزه‌ی در اختیار هر فرد وجود داشته باشد». (بری 1387، ص 14)

اگر مطابق با اصطلاح هایک، در نظام طبیعت (یا بازار) هیچ نیازی به یک هوش فرمانده (بیرون از این نظام) وجود نداشته باشد، و اگر قواعد چنین نظامی به‌صورت از پیش تعریف شده بر رفتار انسان‌ها حاکم باشد و مطابق با بیان والراس این ما نباشیم که ارزش مبادلات و مآلاً قیمت را تعیین می‌کنیم، جای این پرسش بنیادین وجود دارد که اولاً عقلانیت و تفکر و تدبیر انسان‌ها و ثانیاً آزادی آن‌ها، در کجای این نظام خودانگیخته تعریف می‌شود؟

همانطور که از بیان والراس نیز برمی‌آید، این فرایند طبیعی (یا همان بازار) از نوعی جبر اجتماعی (حاصل اجتماع افراد در کنار یکدیگر) برخوردار است. انسانی که در تعاملات خودسرانه‌ی بازار نمی‌تواند نقشی داشته باشد و به‌اصطلاح پذیرنده‌ی قیمت‌هاست و نیز اجازه ندارد تا از طریق دولت و قوانین دولتی در این فرایند طبیعی تصرف