X

روزگار تلاش و تلاشی

روزگار تلاش و تلاشی -
امتياز: 4.0 از 5 - رای دهندگان: 1 نفر
 
دکتر علی اصغر مصلح
درباره‌ی عالم و آدم معاصر
اشــــاره هنر و ادبیات و سیاست و رسانه‌ی جامعه‌مان را که می‌بینیم، گویی موجودات مریضی هستند که یا بدون وقوف به بیماری‌شان با حالتی آشفته رو به نابودی می‌روند و یا در صورت وقوف به بیماری به تکاپویی نافرجام مشغولند. صفت نافرجام بر اساس آنچه تاکنون واقع شده، آمد؛ و چه‌بسا که این تکاپو اگر مصداق «جاهدوا فینا» باشد «نمایاندن راه‌هایی» را در پی داشته باشد. بنیان این بیماری‌ها و پریشانی‌ها را باید در لایه‌های باطنی جامعه جست‌وجو کرد. گویا این آشفتگی از ظاهر تا باطن جامعه را فرا گرفته است و اختصاص به جغرافیای خاصی هم ندارد و به گفته‌ی مرحوم فردید: «روزگار ما، روزگار تلاش و تلاشی است.» جمله‌ای که نگارنده‌ی مقاله‌ی ذیل را بر آن داشته است تا وضعیت تلاشی را در حوزه‌های مختلف فلسفه و فرهنگ و سیاست و زندگی و اندوه انسان معاصر مورد واکاوی و تأمل قرار دهد.

یکی از پرسش‌های همواره مطرح برای آدمی آن است که او در چگونه روزگاری زندگی می‌کند. این پرسش هنگامی جدی‌تر می‌شود که پرسنده با تاریخ و به‌خصوص با تاریخ تطور فکر و فرهنگ آشنا باشد. مهم‌ترین کلمات متفکران، حاصل تفکر آن‌ها در باب زمانه‌شان است و مهم‌ترین ناگفته‌ی هر متفکر همان است که در خلال آثارش می‌توان در پاسخ چگونگی روزگار یافت.

روزگار ما چگونه روزگاری است؟ آنچه مسلم است در این باب نمی‌توان سخن متقنی از سنخ گزاره‌های علمی گفت و هر چه بگوییم به‌نحوی با دریافت و احساس گوینده و تجارب و تعلقات او نسبت دارد. اما تاریخ تفکر با همین ابراز دریافت‌ها و برداشت‌ها شکل گرفته است. پس دریافت‌ها را باید ابراز کرد و نحوه‌ی انعکاس آن‌ها در دیگران و بازخورد آن‌ها را رصد کرد که کدام پاسخ‌ها مقبول‌تر می‌نماید.

نخستین روزهای سال هفتاد و سه به نقل یکی از دوستان شنیدم که مرحوم سید احمد فردید گفته بود: «روزگار ما، روزگار تلاش و تلاشی است.» احتمالا این آخرین سخنی است که از این متفکر شنیده‌ایم. به نظر می‌رسد که «روزگار تلاش و تلاشی» از ژرف‌ترین توصیف‌های زمانه باشد.

این توصیف عام، هم شامل کشورها و ملت‌های توسعه‌یافته می‌شود و هم شامل کشورها و ملت‌های در حال توسعه و توسعه‌نیافته. تفاوت در نحوه‌ی تلاش و تلاشی است. مردم جهان در کشورهای مختلف ممکن است از جهت میزان رفاه و دانش و برخورداری تفاوت کنند، ولی وضع عمومی همه، وضع تلاش و تلاشی است.

متفکران زمان ما زیاد می‌دانند، شاید بیش از گذشته می‌خوانند، ولی تلاش‌هایشان به تأسیس و تقویم نظام فکری منجر نمی‌شود. دانشمندان زمان ما بیش از گذشته دسترسی به اطلاعات دارند و بیشتر پژوهش می‌کنند، اما هر چه تلاش می‌کنند، کمتر به نتایج قطعی و نهایی می‌رسند. تکنیک‌ها و صنایع با سرعت بیشتری تنوع و تکثر پیدا می‌کند ولی عطش ابداع و اختراع هرگز فرو نمی‌نشیند. درخواست‌ها بیشتر و بهتر از گذشته برآورده می‌شود، اما انسان کمتر از گذشته احساس بی‌نیازی و سیری می‌کند. دانش به داده‌ها تبدیل شده و اطلاعات در همه‌ی زمینه‌ها بیش از گذشته در دسترس همگان قرار گرفته، اما این همه اطلاعات بر خردمندی و خرسندی انسان معاصر نمی‌افزاید. این همه اطلاعات و تکنیک‌ها، ابزار و وسایل بهتری در اختیار انسان قرار داده است، نهادهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی پیچیده‌تری پدید آمده، اما باعث تثبیت و تقویمِ اندیشه و احساس و احوال انسان معاصر نشده است. تکنیک و اقتصاد و مناسبات سیاسی بین‌المللی و منطقه‌ای و ملی به‌ظاهر بهبود یافته، اما ترس و دلهره از ریزش و فروپاشی از بین نرفته و بلکه افزایش پیدا کرده است.

انسان معاصر بیش از همیشه می‌داند. اما نمی‌داند که چه باید بکند. احساس و شوری که برای دانستن در وجود آدمی بوده، اکنون نیست. خود دانش مانع اندیشیدن انسان به خویش شده است. انسان با شور و احساس، کارها کرده است، به آرمان‌ها و اعتقادات دل داده و خراب کرده و ساخته است. امروز در اوج دانستن، دستش از دانایی که او را به وجد آورد و شوری که باعث مقصود و مرادی والا شود، خالی است. نگرانی بیشتر از داشته‌های کنونی است و چگونگی نگهداشت همان که دارد و نگهداشتن خود از خطرهایی که با ساخته‌های خودِ او پدید آمده است.

روزی که کانت با شنیدن پیروزی انقلاب فرانسه اشک شوق در چشمانش جمع شده بود، و روزی که هگل با یاران دبستانیش در دشتی در توبینگن به یاد انقلاب فرانسه نهال کاشتند، هر دو خوش‌بین و امیدوار به پیدایش عالم و مناسباتی جدید بودند. جملات پیش‌گفتار کتاب پدیدارشناسی روح، حماسی و سرشار از امید است. مانیفست مارکس هم همین‌گونه است. چندین دهه است که در عالم فلسفه دیگر چنین متونی را سراغ نداریم

  مدرنیته‌ی بنیان برافکن

آنچه در عالم معاصر بر ما می‌رود حاصل بسط فکر و فرهنگی است که با عنوان مدرنیته مورد اشاره قرار می‌گیرد. لذا هر گونه فهم شرایط منوط به فهم ریشه‌های فکر و فرهنگ مدرن است. مدرنیته از آغاز در فضایی غبارآلود و با احساس اضطراب شکل گرفت. «بوئر»، متفکر معاصر آلمانی، در مقاله‌ای معتقد است که مدرنیته پس از دویست سال اکنون خود به سنت تبدیل شده است. اما تفاوت این سنت با سایر سنت‌ها آن است که بر خلاف سنت‌های کهن، مبشر تداوم و استمرار نیست. حتی قرارداد اجتماعی که در زمان ما اساس مهم‌ترین مناسبات اجتماعی و فرهنگی است، خود اساسی متزلزل و مضطرب است، چون در ذات کسی که قراردادها را باید حفظ کند تزلزل است. بوئر با اشاره به نقد اول کانت که نمودی از شکاکیت تفکر مدرن است، می‌گوید: شکاکان مانند عشایری هستند که هرگز کِشت نمی‌کنند. اکنون آشکار شده که با مدرنیته‌ی شکاک نمی‌توان کشت کرد و استقراری داشت.

سنت‌های کهن با ایجاد اعتقاد به طرحی فراگیر در عالم، ایجاد اطمینان و اعتماد می‌کردند. مدرنیته از آغاز همه‌ی سنت‌ها را افسون خواند و با تکیه بر عقلانیتی خاص که بر اساس سوژه شکل گرفته بود، پیروان همه‌ی فرهنگ‌های دیگر را افسون‌زده خواند. خود مدرنیته با افسون کردن دیگر فرهنگ‌ها جهانی شد. مدرنیته با خوی سرکشیدن به هرجا و تصرف در همه‌چیز، به هر کنجی وارد شد و هیچ عرصه‌ای را بدون تغییر نگذاشت. در همه‌ی باورها تردید ایجاد کرد. همه‌ی مبانی و ارکان را متزلزل ساخت. آیا مدرنیته با چنین خصلتی می‌تواند مبنا و رکنی را نگه دارد. مارکس همین خصوصیت فرهنگ مدرن را می‌دید که گفت: هر چه سفت و محکم است دود می‌شود و به آسمان می‌رود.

 

  خنثی‌شدگی

در روزگار تلاش و تلاشی نه خوش‌بینی حاکم است، نه بدبینی؛ وضع غالب، خنثی‌شدگی است. اروپای قرن هجدهم با همه‌ی بحران‌هایش، دوران خوش‌بینی بود. افق‌هایی پیش روی گشوده شده بود که موجب امیدواری و خوش‌بینی نسبت به آینده می‌شد. «کندورسه»، نمونه‌ی متفکرانِ مبارز این دوران بود، که علی‌رغم عمری دربه‌دری به شوق حاکمیت عقل بر جهان زندگی می‌کرد. کانت و هگل هم با دو گونه نظام فلسفی، هر دو نسبت به تحولات زمانه بسیار خوش‌بین بودند. روزی که کانت با شنیدن پیروزی انقلاب فرانسه اشک شوق در چشمانش جمع شده بود، و روزی که هگل با یاران دبستانیش در دشتی در «توبینگن» به یاد انقلاب فرانسه نهال کاشتند، هر دو خوش‌بین و امیدوار به پیدایش عالم و مناسباتی جدید بودند. جملات پیش‌گفتار کتاب پدیدارشناسی روح، حماسی و سرشار از امید است. مانیفست مارکس هم همین‌گونه است. چندین دهه است که در عالم فلسفه دیگر چنین متونی را سراغ نداریم.

انسان معاصر خنثی‌تر از همیشه است. هر چه از دین و اسطوره تراویده بود و منشأ ارزش‌آفرینی و حماسه و التزام می‌شد افسون نامیده شد و در نهایت، این سیر به تخلیه‌ی ذات منجر شد. انسانِ بدون افسون و التزام، دست و دل عمل اساسی ندارد. در عالم ما بنیان‌ها فرو ریخته است. سخن گفتن از بنیان‌ها یا از سر بلاهت است و یا بی‌توجهی به زمانه و تکیه بر ساخته‌های ذهنی و تصنع و تکلف

بدبینی در تفکر اروپایی از نیمه‌ی قرن نوزدهم شروع شد. «شوپنهاور» تنها فردی