X

غروب غایت، طلوع تاریخ

 
غروب غایت، طلوع تاریخ
نیچه و مسئله‌ی غایت در تاریخ
اشــــاره چنین نیست که گمان کنیم اگر غایت‌اندیشی را نپذیرفتیم، با هرگونه سرانجام و سرنوشت مهاجه کرده‌ایم، غایت‌اندیشی در زمانه‌ای معنی یافته است که آدمی خود را اس و اساس همه چیز می‌بیند و غایت هم در چنین فضایی برای او معنی یافته است. پس به جاست که بپرسیم غایتی‌اندیشی چیست؟

1

پرسش‌ها همیشه پیش‌فرض‌ها را احضار می‌کنند. هیچ پرسشی بی‌پیش‌فرض نیست. بی‌موضع نیست. خنثی نیست. پرسش‌ها، برای پرسیده‌شدن باید بتوانند روی زمینی سخت بایستند. آن‌ها مستلزم نوعی مکان‌یابی‌اند. نوعی قرارگرفتن. هر پرسش برای رسیدن به پاسخ، پای خود را روی نقطه‌ای خاص از زمینی خاص قرار می‌دهد؛ روی زمینی که گمانه‌ی خود را در آن حفر می‌کند، برای یافتن پاسخ یا مساحی‌اش می‌کند برای تعیین حدود پرسش. پرسش‌ها اموری مربوط به استقرارند. به قرارگرفتن و قراردادن. پرسش‌ها پاسخ خود را در زمینی که پیش‌فرض گرفته‌اند، می‌یابند. زمینی که برای یافتن پاسخ باید در آن قدم زد. پرسشی پرسیده نمی‌شود مگر جهتی بیابد و منظره‌ای را بنمایاند. منظره‌ی زمین. منظره‌ی پیش‌فرض‌ها. آن زمان که پرسشی پرسیده می‌شود می‌توان ‌ـ‌و باید ‌ـ‌ دست نگاه داشت و از پیش‌فرض‌هایش نیز پرسید. می‌توان ‌ـ‌ و باید ‌ـ‌گامی به عقب برداشت تا به جای یافتن پاسخ، منظره را دریافت. می‌توان ‌ـ‌ و باید ‌ـ‌ در زمین پرسش به جستجو پرداخت، جستجویی نه در عمق و برای یافتن پاسخ، که در سطح و برای یافتن زمین‌ها و زمینه‌هایی تازه.

برای مثال پرسشی که از بود و نبود غایت در تاریخ می‌پرسد، چه چیز را پیش‌فرض گرفته، بر روی کدام زمین بنا شده و کجا را حفر می‌کند؟ باید در پیش‌فرضِ پرسش «آیا تاریخ غایتی دارد یا نه؟» به کندوکاو پرداخت و بهترین راهنما برای این کندوکاو خودِ «غایت» است. گامی به عقب: غایت چیست؟ ‌ـ‌ و این پرسش را تنها زمانی می‌توان پرسید که هدف، کشفِ پیش‌فرض‌هایی باشد که غایت در خود دارد. مسئله‌ی غایت با مسئله‌ی رسیدن، قرارگرفتن و تمام‌شدن پیوند دارد. غایت حاکی از سرمنزلی است که پس از پیمودن راهی می‌توان در آن قرار گرفت. غایت پایانِ یک «مسیر» است. تنها در ارتباط با مسیری مشخص، یک‌پارچه و متعیّن می‌توان از بود یا نبود غایت پرسید. مسیری مکانی و لاجرم زمانی ‌ـ‌ چرا که هر مسیری در مکان هم خواه‌ناخواه مربوط به زمان است ‌ـ‌ که در غایت قرار می‌گیرد و پایان می‌یابد. تصورِ غایت، مستلزم تصوری از مسیری مشخص و قابلِ پیمایش در زمان است. مسیری که ابتدا و میانه‌اش مشخص باشد. پرسش از غایت تاریخ، خودِ تاریخ را به منزله‌ی مسیری مشخص و یک‌پارچه از زمان پیش‌فرض می‌گیرد. برای جستجو در باب بود و نبود غایت در تاریخ، باید پیشاپیش تاریخی وجود داشته باشد. تاریخی که مشخص است به کجا می‌رود و می‌توان رفتارش را پیش‌بینی کرد. در پرسش از غایتِ تاریخ، وجودِ تاریخ بر وجودِ غایت تقدم دارد. زمینی که غایت بر آن می‌ایستد زمینِ تاریخ است. باید تاریخی وجود داشته باشد تا بتواند به غایت برسد یا از رسیدنِ به آن سر باز زند. اما آیا تاریخ وجود دارد؟ آیا ضرورتی در هستنِ تاریخ هست یا باید در این پرسش نیز در پیِ پیش‌فرض‌ها بود؟

مسئله دیگر نه بر سر بود یا نبود غایت، که بر سرِ بود و نبودِ تاریخ است و زمین این پرسشِ تازه را تنها می‌توان از طریق خود «تاریخ» واکاوی کرد. گامی باز هم به عقب: تاریخ چیست؟ تاریخ در عام‌ترین حالت، توالی رویدادهایی است که یک مسیر زمانی را تشکیل می‌دهند. مسیری که وضعیت هستی را در یک بازه‌ی مشخص روایت می‌کند. تاریخ یک سیرِ زمانی است که در عین حال، از طریق رویدادها با مکان‌ها ارتباط می‌یابد. توالی زمانی که در مکان چیده می‌شود. از تاریخ تنها زمانی می‌توان سخن گفت که وجود زمان به منزله‌ی امکان تغییر و دگرگونی را پیش‌فرض گرفت. تاریخ می‌تواند وجود داشته باشد چرا که گذر زمان و گذار هستی امکان توالی رویدادها را تأمین می‌کند. بود و نبود تاریخ منوط به گذار و صیرورت هستی است: منوط به «شدن». پرسش وجود تاریخ بر زمینِ شدن امکانِ پرسیدن پیدا می‌کند. اگر بحث بر سرِ تاریخ است، باید «شدن» وجود داشته باشد. اما آیا شدن وجود دارد؟ آیا هستنِ شدن ضروری است یا این پرسش نیز نیاز به پیش‌فرض‌هایی دارد؟ پرسش غایت به هستی تاریخ و پرسش تاریخ به هستیِ شدن ارجاع می‌دهد. باید دید که پرسش از هستیِ شدن چگونه پرسشی است و چه چیز را پیش‌فرض می‌گیرد. آیا ضرورتِ شدن از جنسِ ضرورتِ تاریخ است و برای ضروری‌بودن نیاز به پیش‌فرض دارد؟ گامی باز هم عقب‌تر یا اینجا لبه‌ی پرتگاه است؟ پرتگاهی که پس از آن زمینی نیست.

 

  2

هستی چیست مگر گذاری بی‌وقفه؟ آن‌چه خود را به منزله‌ی هستی می‌نمایاند، مجموعه‌ای از روابط و نسبت‌هاست که مدام در تغییر و دگرگونی‌اند. آن‌چه هم که به نظر صلب و ثابت می‌رسد، مشمول گذار زمان خواهد شد. هستی وجود دارد چرا که امکانی برای تغییر و دگرگونی، امکانی برای حرکت، امکانی برای گذار در آن وجود دارد. زمان نمی‌توانست بگذرد اگر پیشاپیش، امکانی برای گذشتن و گذشته‌شدن در هستی نبود. هرلحظه‌ی حال، حال نمی‌بود اگر از قبل، گذشته نبود یا امکان گذشتن نداشت. چنین امکانی اگر نبود، زمانی نمی‌گذشت و حرکتی وجود نداشت. چیزها در هستی حرکت می‌کنند و همین حرکت است که مدام روابط‌شان را بر هم می‌زند و نسبت‌هایشان را تغییر می‌دهد. وضعیتی ثابت را نمی‌توان تصور کرد که در آن، حرکتی وجود نداشته باشد و نسبتی تغییر نکند. حتی اگر چیزی به ظاهر در هستی ثابت و پایدار باشد، هیچ‌گاه نسبت‌هایش همان نمی‌مانند که لحظه‌ای پیش بوده‌اند و حرکت حتی در سکون هم صورت می‌پذیرد. هستی چیزی نیست جز یک روند. یک فرایند. فرایندی که مدام خود را تغییر می‌دهد و نو می‌کند. فرایندی که امکان دگرگونی را به منزله‌ی شرط تحقق ثبات، هر لحظه در خود حفظ می‌کند. هستی همین امکان است. امکان گذشتن. امکان نو شدن. اگر هستی چیزی جز همین امکان تغییر، همین گذشتن، همین «شدن» نباشد، به این معنا شدن امری ضروری است. شدن ضرورتی هستی‌شناسانه دارد چرا که ضامنِ بقایِ هستی است. از این جهت است که پرسش شدن، پرسشی بر لبه‌ی پرتگاه است. شدن امری ضروری است و پرسش از شدن نمی‌تواند به زمینی ماقبلِ شدن ارجاع دهد. پرسشِ شدن تنها می‌تواند خودِ شدن را پیش‌فرض بگیرد. وجودِ شدن، منوط و مشروط به وجود دیگری پیشاپیشِ شدن نیست. شدن ضروری است و همین ضرورت حیثی هستی‌شناسانه و ماتقدم به شدن می‌بخشد.

شدن چیزی را پیش‌فرض نمی‌گیرد چرا که نه آغازی برای آن قابلِ تصور است و نه پایانی. شدن اگر می‌خواست به تعادل و ثباتی برسد، تا کنون باید رسیده بود. زمانی که بر هستی گذشته بی‌نهایت است و اگر شدن در یک زمانِ بی‌نهایت به تعادل نرسیده، دیگر نخواهد رسید. از طرفی، شدن از ابتدا نمی‌توانسته چیزی بوده ‌باشد و سپس به حرکت افتاده باشد. فرضِ زمانی که زمانی وجود نداشته، فرضی است محال. شدن بی‌ابتدا و بی‌انتهاست. تن به هیچ محدودیتی نمی‌دهد. هیچ خط مستقیم و هیچ مسیر معلومی نمی‌توان برایش در نظر گرفت. هستی بی‌وقفه می‌گذرد و مدام گسترده‌تر می‌شود. بی‌هیچ سمت‌وسویی و فارغ از هر راه مشخصی. تنها چیزی که ضرورت دارد همین امکان گذشتن و متفاوت‌شدن است و بس. پرسش «آیا شدن وجود دارد؟» پرسشی است خود‌ـ‌ارجاع. چرا که شدن خودِ هستی و وجود است. این پرسش تنها می‌تواند خودش را پیش‌فرض بگیرد.

 

  3

انسان، به منزله‌ی یکی از ماهیاتی که تحت تأثیر روابط و نسبت‌های خاصی شکل گرفته، به چه صورتی در هستی وجود دارد یا به عبارتی می‌زید؟ انسان اگرچه تحت مقوله‌ای به ظاهر ثابت ‌ـ‌ مفهوم انسان ‌ـ‌ فهمیده می‌شود، بی‌شک تنها یکی از محصولات متغیر شدن است. انسان مانند تمام ذات‌ها و ماهیات هستی، تحت تأثیر شدن شکل می‌گیرد و نحوه‌ی بودن‌اش چیزی نیست جز همراهی با شدنِ بی‌وقفه‌ی هستی. اما همین همراهی چگونه است. شدن برای نحوه‌ی زیست انسان، به چه شکل نمودار و زیسته می‌شود؟ انسان در تغیّرِ مداومِ ذاتِ خود، با موجودات هستی اشتراک دارد. تفاوتی که انسان را انسان می‌کند نه تفاوتی در طبقه یا نوع یا جنس، که تفاوتی در نوع نسبت‌هایی است که در انسان به هم می‌رسند و تلاقی می‌کنند. انسان مانند هر موجودِ دیگری در هستی، جمعی از روابط و نسبت‌هایی متغیر است و از این جهت، تفاوتی با کل هستی ندارد اما نوعِ نیروها و نسبت‌هایی که در او به هم می‌رسند یا به بیانِ بهتر او را می‌سازند، فردیت و یگانگی‌اش و در واقع تفاوتش با موجوداتِ دیگر را رقم می‌زند ‌ـ‌ این یگانگی و تفاوت در مورد تمام موجوداتِ هستی صدق می‌کند و امری صرفاً مربوط به انسان نیست