X

افلاطون و نزاع دیرینه‌اش با شعر

افلاطون و نزاع دیرینه‌اش با شعر -
امتياز: 4.7 از 5 - رای دهندگان: 3 نفر
 
افلاطون و نزاع دیرینه‌اش با شعر
چرا باید شاعران را از مدینه‌ی فاضله اخراج کرد؟
اشــــاره «ای سقراط قدیس، برای ما دعا کن» آراسموس گاهي پرسش‌هايي در برابر ما قرار مي‌گيرد، که شايد براي فهم و پاسخگويي به آن‌ها بايد شرايط امکان اين پرسش‌ها را فهم کنيم. پرسشي چون اين که هنرمندان چه جايگاهي در نظام اجتماعي دارند و آيا سياست‌گذاري براي هنرمندان امکان دارد، تنها زماني قابل فهم است که تمايز مفهوم مدرن سياست و نظام اجتماعي را با معناي جامعه و سياست در دوران کلاسيک را دريابيم؛ آنجا که سياست و جامعه داراي نوعي وحدت بودند؛ يعني سياست بخشي و يا بعدي از جامعه نبود، بلکه کل آن بود. فقط در اين صورت است که درمي‌يابيم که دوگانه‌ي هنر متعهد يا هنر براي هنر، حاصل وضع جديد جامعه و نسبت جديد سياست، هنر و جامعه است. اگر موضع افلاطون درباره‌ي جايگاه شاعران در مدينه‌ي فاضله‌اش را با چارچوبي مدرن دنبال کنيم، بايد آن را شبيه سياست‌هاي فاشيستي و يا حداقل استانيليستي درباره‌ي هنر درک کنيم؛ اما راه ديگر اين است که به يونان رفت و در آن هوا زيست تا دريابيم که افلاطون را با شاعران چه مناسبتي است.

 آيا افلاطون دشمن شاعران بود؟

دشمنی افلاطون با شعرا و حکم به اخراج شاعران از مدینه‌ی فاضله‌ی وی اکنون دیگر زبانزد خاص و عام شده است. افلاطون در کتاب سوم جمهوری به تعیین بایدها و نبایدها در زمینه‌ی شعر می‌پردازد و می‌گوید که چه نوعی از اشعار نباید برای جوانان خوانده شود و چرا این اشعار نباید برای آن‌ها خوانده شود و حتی در این زمینه حکم به این می‌دهد که چه اشعاری باید خوانده شود. اشعاری که به خدایان توهین نکند و روح فضیلت را درون جامعه گسترش دهد را توصیه می‌کند. اما به‌راستی ریشه‌ی نزاع افلاطون با شعرا در چیست؟ آیا می‌توان این نگرش را مثلاً همانند نگرش استالین به ادبیات و هنر دانست که همواره مدافع نوعی ادبیات رئالیسم سوسیالیستی بوده است؟ ادبیات‌هایی از این دست و اساساً هنرهایی از این دست دیگر به لحاظ نه محتوا که خود فرم و سبک هستند که مجاز شمرده می‌شوند و یا نه؟ آیا در نهایت می‌توان افلاطون را مدافع دیدگاهی سانسورگرایانه در عرصه‌ی شعر به حساب آورد؟ پاسخ به این سؤال وقتی جذاب می‌شود که توجه کنیم خود افلاطون در واقع نمایش‌نامه‌نویس بود و همگان یکی از زیباترین نوشته‌های تاریخ ادبیات را ضیافت می‌دانند. کم‌تر کسی است که با خواندن رساله‌ی فایدون دچار بغض نشود. پس چرا افلاطون که می‌توان گفت خودش یک شاعر بود، چنین حکم به‌ظاهر بی‌رحمانه‌ای می‌دهد؟

نکته‌ی بسیار حیاتی در فهم اندیشه‌ی یونانی این است که باید تلاش کنیم یونان را در خود دوره‌ی یونانی درک کنیم  و نخواهیم با میراثی مسیحی و یا مدرن درباره‌ي آن به قضاوت نشینیم. در واقع دعوای افلاطون و شاعران را می‌توان دعوای بین لوگوس و میتوس و یا عقل و اسطوره دانست. در جامعه‌ی یونانی در واقع اسطوره بالاتر از همه چیز بود و سه رکن اساسی پولیس عبارت بودند از مرد سیاسی، شاعر و فیلسوف. این سه تن در یونان مقام مهمی داشتند. یونان تنها جایی بود که فیلسوفان چنین مقام شامخی داشتند. پس از آن همواره، فیلسوفان خانه‌به‌دوش بودند و شاعران نیز همینطور. شاید بتوان گفت تاریخ، به جای افلاطون، نه تنها شعر را از پولیس و یا به‌عبارت امروزی دولت- ملت بیرون کرد، بل خود فیلسوفان را هم آوارگان مجانینی ساخت که گویا حرف‌هایشان دیگر خریداری نداشت.

برای فهم اندیشه‌ی افلاطون درباره‌ی شعر باید به اهمیت پولیس در ساختار تفکر یونانی توجه کنیم. افلاطون میراث‌دار جامعه‌ی اسطوره‌ای یونان بود. شعر در این جامعه چنان نقش اساسی‌ای داشت که در محاکم قضایی، هر زمان که حکمی قانونی نبود با استناد به شعری از هومر، حکم را صادر مي‌کردند. شعر برای یونانیان چنین ارج و قربی داشت و لذا افلاطون در تلاش بود تا لوگوس را به جای میتوس بنشاند و در واقعیت بتواند عقلانیت را حاکم کند. در واقع ما تنها زمانی می‌توانیم این نزاع را رمزگشایی کنیم که نسبت‌های موجود در جامعه‌ی یونانی را بازسازی کنیم. لوگوس در یونان تنها با پولیس فهمیده می‌شد و لذا وقتی این دو با هم فهمیده شوند آنگاه پي مي‌بريم که چرا افلاطون باید حکم به اخراج شاعران بدهد. در واقع وی حکم به اخراج شاعران نمی‌دهد، بل حکم به اخراج میتوس و یا شعر و اساساً اسطوره از عرصه‌ی عمومی اجتماع و یا عرصه‌ای که میتوس به تسخیرش در آورده است، می‌دهد. افلاطون می‌خواهد لوگوس را به جای میتوس بنشاند و چون ذهن یونانی لوگوس و پولیس را در نسبت با هم می‌فهمید، لذا میتوس( که شعر هم جزئی از آن است) هم باید تابع پولیس مي‌شد.

زندگی یونانی اساساً گونه‌ای از زندگی در پولیس بود و چيزي غير از آن تصورکردنی نبود. لذا به ذهن هیچ یونانی شریفی خطور نمی‌کرد که بتواند جدای از پولیس زندگی کند. حکیم سقراطی از پولیس شروع می‌کند. توپولوژی ساده‌ی رساله‌های سقراطی نشان می‌دهد که این رساله‌ها عموماً از ورزشگاه و یا مجلس بزم و شادی شروع می‌شوند و نه از آکادمی‌های فلسفه و یا سایر محیط‌های جدا از زندگی در پولیس. مرگ سقراط را هم می‌توان از این منظر فهمید. سقراط، همانطور که اشتراوس می‌گوید، دو راه داشت: یا فرار به شهری که قانونی در آن حکم‌فرما نبود و این برای حکیم یونانی از مرگ بی‌معناتر بود. چون نمی‌توانست بیرون از پولیس زندگی کند. يا اگر در شهری زندگی می‌کرد که قانون در آن حکم‌فرما بود، در آنجا به‌سان یک مجرم فراری بود و لذا باز هم برای یک یونانی شریف بی‌معنا بود. این مسائل نشان می‌دهند که پولیس برای انسان یونانی چه اهمیتی داشت و زمانی که افلاطون خواهان تسلط پولیس بر شعر و ادبیات است، در واقع تلاش می‌کند تا جایگاهی را که از آغاز تفکر یونانی می‌خواستند به پولیس بدهند را به پولیس بدهد.

چرا افلاطون باید حکم به اخراج شاعران بدهد؟ در واقع وی حکم به اخراج شاعران نمی‌دهد، بل حکم به اخراج میتوس و شعر و اسطوره از عرصه‌ی عمومی و یا عرصه‌ای که میتوس به تسخیرش در آورده است، می‌دهد. افلاطون می‌خواهد لوگوس را به جای میتوس بنشاند

اگر به تاریخ یونان نگاه کنیم، می‌توانیم يک نزاع تاریخی را مشاهده کنیم. شاعران ایونیایی اولین کسانی بودند که شعر را فردی ساختند و تلاش کردند تا شعر را از زیر سلطه‌ی پولیس بیرون بکشند و درون میتوس نگه دارند. هیچ توجهی در شعر این شاعران به امر اجتماعی دیده نمی‌شود. این شاعران تلاش می‌کردند تا دنیای درونی خود را کشف کنند و در عین حال به قانون کلی دولت‌شهر احترام بگذارند.  در همین دوره بود که لذت به شعر وارد شد و این یکی از مهمترین مراحل تاریخ تفکر یونان بود و شاعرانی چون سافو و آلکایوس تلاش کردند تا این استقلال را به وجود بیاورند. سافو را می‌توان نماد این مبارزه علیه استیلای پولیس و لوگوس دانست. وی در برابر پولیس و لوگوس از میتوس و اروس استفاده می‌کرد. اما با ظهور سولون بود که قوانین سولون شکل گرفت و این زمینه‌ای را ایجاد کرد تا پولیس بتواند اهمیت اساسی پیدا کند. می‌توان گفت با «پیندار» بود که اولین بارقه‌های ظهور پولیس در ادبیات شکل گرفت. هر چند هنوز پیندار درگیر خون اشرافی بود و فضیلت[1]را از طریق خون موروثی می‌دانست و هنوز زمان لازم بود تا تلقی افلاطونی که پولیس جامع و همه‌گیر را شکل می‌دهد به وجود آید و لوگوس سیطره یابد. این مسئله را می‌توان در تراژدی‌های یونانی نیز ریشه‌یابی کرد و همین تعارض را دید که چگونه به‌مرور پولیس به نزاع نهایی‌اش با میتوس رسید. افلاطون با چنین میراثی بود که می‌خواست سیطره‌ی لوگوس و پولیس که ربط شدیدی با هم دارند را بر هنر و شعر و ادبیات کامل کند.

دلیل بعدی این است که مهمترین چیز برای یونانیان پایدیا و یا تربیت بود. یونانیان به تعلیم و تربیت بهاي بسیار می‌دادند. مثال خوب آن را می‌توان قصاص دانست.  پروتاگوراس بر این باور است که باید مجازات قصاص از جامعه‌ی یونانی حذف شود چرا که باید مجرم تربیت شود و به