X

دگرشی در ذات حقیقت

دگرشی در ذات حقیقت -
امتياز: 5.0 از 5 - رای دهندگان: 1 نفر
 
متافیزیک به‌‌مثابه فلسفه
متافیزیک به‌‌مثابه فلسفه
اشــــاره در تاریخ فلسفه چگونه به پرسش «حقیقت هستی چیست؟» اندیشه شده است و این پاسخ تاکنون چه مسیری را طی کرده است، این بحث بسیار مفصل را به اجمال، اُتو پوگلر (Otto Poggeler) در فصل ششم کتاب طریق تفکر مارتین هایدگر (Martin Heidegger's Path of Thinking) با مراجعه به آرای افلاطون و نیچه ارائه داده است. بر طبق تجربه‌‌ی هایدگر در معیت نیچه، آنچه افلاطون با آن آغاز می‌‌کند -یعنی متافیزیک چونان گمراهی در پرسشِ هستی - به انجام رسیده است. متافیزیک به‌‌چونان طریقی تکمیل شده است که امکان‌‌های ذاتی آن مصرف شده‌‌اند. بنابراین، یا باید بدون پرسش پیش‌‌تر رود و یا به‌شیوه‌‌ای به تمامی تازه به پرسش کشیده شود. از این رو، اندیشه‌‌ی نیچه چونان به‌‌انجام‌‌رسانی و انجام متافیزیک، جدیت و قاطعیت می‌‌یابد. با این حال، با افلاطون و نیچه متافیزیک به‌‌طور کلی محل پرسش می‌‌شود. این یک «مسئله» است، بدان معنی که این تاریخِ هستی است که درباره‌‌اش هنوز حکم نشده است.

  نظریه‌‌ی حقیقتِ افلاطون

هایدگر حین کار بر روی هستی و زمان، سوفیست افلاطون را تفسیر کرد؛ او از این رو توانست وظیفه‌‌ی یک پرسشگریِ دوباره از هستی را با جمله‌‌ای از این دیالوگ قاعده‌‌‌‌بندی کند. هایدگر در مسیر بسط پرسش درباره‌‌ی حقیقت هستی، ضمن تفسیر تمثیل غار در جمهوری افلاطون، نشان داد که «ناگفته‌‌ای» که در اندیشه‌‌ی افلاطون «گفته» را متعین می‌‌کند، دگرشی در ذات حقیقت است. این دگرش نه تنها خود را بر اندیشه‌‌ی یونانی مأخر تحمیل می‌‌کند، بلکه «به‌‌مثابه واقعیت بنیادین تاریخ جهانی زمین که از دیرباز تثبیت شده و بنابراین هنوز از همه لحاظ ثابت است، یعنی تاریخ جهانی که به دل نوترین مدرنیته‌‌اش به پیش می‌‌غلطد»، رایج باقی مانده است.

به نظر می‌‌رسد تمثیل غار افلاطون اصلاً به حقیقت نمی‌پردازد، بلکه دغدغه‌اش تربیت است. این تمثیل نشان می‌دهد که به چه سان انسان باید به سطوح خاصی از تعالی برسد، اگر می‌خواهد پستوی بودن‌‌گاهِ تن‌‌آشنایش را حجاب بشکند، یعنی غار را، و به گستره‌‌ای گشوده در معرض نور برسد. او باید خود را با هر یک از سطوح گوناگون آشنا سازد و در جهدش در پی بینشی، جهتی بنیادین را تأمین و مأمن سازد و این نگرش را تا کرداری استوار گسترش دهد. او باید خودش را «صورت» ببخشد، یعنی صورت‌‌بخشی‌‌ای که از بی‌‌صورتی برکشیده می‌‌شود. افلاطون در نمونه‌‌ی معلم‌‌اش سقراط، به تجربه دریافت که این کوشش نبردی است بر سر مرگ و زندگی. سطوح گوناگونی که انسان در تربیت نفس خویش بدان‌ها نائل می‌‌آید، به‌‌نوبه‌ی بر طبق اینکه چگونه هستندگان را نمایان می‌‌سازند، متمایز می‌‌شوند، مثلاً چونان سایه‌‌ی یک نسخه، چونان یک نسخه، چونان بازتابی از هستندگان و چونان خود هستنده. یک هستنده خود را در سطوح مختلفی از ناپوشیدگی نشان می‌‌دهد، اما ناپوشیده، حقیقت است. متعاقباً، تربیت در پی آزاد کردن آدمی از توجه به ناپوشیده چونان حقیقت است. ذات تربیت، بدان‌‌سان که به‌مثابه آزادگی فهم شود، چونان راهی برای برون‌‌رفت از زنجیرها و غار به دل هوای آزاد، ریشه در ذات حقیقت دارد. بنابراین، تمثیل غار از بعد واقعی با تربیت سروکار دارد، از بعد بالفعل با حقیقت.

هایدگر قبلاً در درباره‌‌ی ذات حقیقت نشان داده بود که چگونه آزادی ریشه در حقیقت چونان ناپوشیدگی دارد. اکنون وی در پی فهم این واقعیت است که بلافاصله بعد از آغاز تفکر غربی، ذات حقیقت مستحیل گشته و رستگاری معطوف به آزادی، یعنی تربیت، همه‌‌ی توجهات را به خود جلب کرده است. حقیقت، در تجربه‌‌ی اولیه‌‌اش [پریموردیالش] ناپوشیدگی است. فقط در جایی می‌‌توان تمثیل غاری داشت که در رابطه با تقابلی بین پوشیدگی و ناپوشیدگی، حاصل آید. افلاطون نیز به حقیقت در قالب اصطلاحات مربوط به ناپوشیدگی می‌‌اندیشید آنجاکه ذاتش را در تمثیلی از غار روشن می‌‌سازد. اما افلاطون توجهش را نه به برهم‌‌کنش بین پوشیدگی و ناپوشیدگی، بلکه به ناپوشیدگی به‌‌مثابه صرف «ناپوشیدگی»، یعنی چونان آشکارگیِ صرف معطوف می‌‌کند. «به‌‌یقین، ناپوشیدگی در مراحل مختلفی نام‌‌گذاری می‌‌شود، اما فقط در نسبت با این لحاظ می‌‌شود که چگونه آنچه آشکار می‌‌شود را در آشکارگی‌‌اش (αἐδἰ) دسترس‌‌پذیر می‌‌کند و چطور این خودنشان دادن (ςοδῑɛ) را دیدنی می‌‌سازد». این ملاحظه برای ایده‌‌ای است که چونان آشکارگی، نگاهی را به امر حاضر صادر می‌‌کند و بنابراین اجازه می‌‌دهد آنچه حاضر است (هستنده چونان آنچیزی که آشکار می‌‌شود) در دوامش حاضر باشد، یعنی در جنبه‌‌ی دیدنی وجودش و در این معنا در «هستی»‌‌اش. این ایده که به هر حال فقط بر اساس ناپوشیدگی، ایده است دیگر به هیچ پوشیدگی‌‌ای ارجاع ندارد. اگر ذات حقیقت در قالب اصطلاحات مربوط به این ایده فهم شود، آنگاه حقیقت خصیصه‌‌ی پایه‌‌ای ناپوشیدگی را تسلیم می‌‌دارد، یعنی رابطه با پوشیدگی.

این ایده دیگر تابع ناپوشیدگی نیست؛ دیگر در خدمت امر ناپوشیده نیست که صرفاً ناپوشیده را آشکار سازد. بلکه اینگونه است که آشکارگیِ ایده، آنچه ممکن است «ناپوشیدگی» نامیده شود را درون این آشکارگی و فقط ضمن ارجاع بدان متعین می‌‌کند. امر ناپوشیده اکنون آنچه است که درون آشکارگیِ ایده دسترس‌‌پذیر است. دسترسی به امر ناپوشیده، گشوده است و در خلال دریافتی گشوده می‌‌ماند که چونان رابطه با ایده، اکنون در معنایی متمایز، یک «دیدن» است. این دیدن، به‌‌طریق تربیت باید خود را شایسته کند که به‌نحو صحیح، مناسب این ایده شود. حال، به تمامی تا حد صحتِ دریافتِ این ایده، پایین می‌‌آید. بنابراین، چرخشی در مرکز ثقل ذات حقیقت در کار است. حقیقت دیگر ناپوشیدگی چونان خصیصه‌‌ی پایه‌‌ای خود هستندگان نیست، بلکه صحتِ دریافت و از این رو خصیصه‌‌ی کردار آدمی در قبال هستندگان است. حقیقت از ناپوشیدگی به صحت، چرخش می‌‌یابد. صحت چونان تناظرِ دانستن با وضعیت امور (چونان ςισωίομδ[بسندگی]) در دانش ایمن می‌‌شود، چه در دانش انسانی و چه غیرِ آن -مثلاً در قرون وسطی بیش از همه- در دانش الهی. بنابراین، در زمانه‌‌های اخیر حقیقت می‌‌تواند تبدیل به یقین نسبت بدانچه شود که اندیشه خودش حاصل می‌‌آورد و وقتی نیچه سرانجام حقیقت را چونان نوعی ضروری از خطا فهم می‌‌کند، او هنوز به حقیقت در نسبت با صحتی می‌‌اندیشد که به یقین بدل شده است.

از آنجاکه افلاطون حقیقت را زیر یوق این ایده می‌‌آورد، اندیشیدن بدل به «فلسفه» می‌‌شود، یک راه-خود-را-شناختن که بدواً تجانسی و نیز پیوندی ویژه با ایده‌‌هایی دارد که امر ناپوشیده را اهدا می‌‌کنند. فلسفه بدل بدان چیزی می‌‌شود که افلاطون قبلاً آن را نام نهاده بود؛ یعنی بدل به «متافیزیک» می‌‌شود، یک فراروندگی از هستندگان سایه‌‌وار به سمتِ هستیِ هستندگان. از این رو، در دل ترجیحی از ایده‌‌ها و فراروندگی به سوی هستی، خواستی برای متناسب‌‌سازیِ صحیح با ایده‌‌ها یا با هستی درکار است، یعنی حقیقتِ خود هستی ـ ناپوشیدگی‌ـ غرق در نسیان می‌‌شود، حال آنکه «تربیت» چونان دغدغه‌‌ای برای صحتِ متناسب‌‌سازی، امتیاز می‌‌یابد. «اومانیسم»، یعنی دغدغه‌‌ی انسان را داشتن، به همراه فلسفه و متافیزیک ظهور می‌‌کند. این اومانیسم، انسان ـ فرد یا اجتماع ـ را در «چارچوبی بنیادین و متافیزیکی از هستندگان» به منظور رهاسازی وی به حال خودش و امکان‌‌هایش و مطمئن ساختن او در یقینش از خودش مستقر می‌‌سازد. این آزادی و خاطرجمعی می‌‌تواند به طرق بسیار گوناگونی رخ دهد، «از جمله ضربِ نگرش «اخلاقی»، رستگاری روح نامیرا، توسعه‌‌ی قدرت‌‌های خلاق، پروردن عقل، پرورش شخصیت، بیدارسازی روحیه‌‌ی عمومی، ورزش بدن