X

رمانتیسیسم سیاسی

رمانتیسیسم سیاسی -
امتياز: 4.5 از 5 - رای دهندگان: 2 نفر
 
رمانتیسیسم سیاسی
درباره‌ي سياست، دولت و رمانتيسم سياسي
اشــــاره سياست و هنر، سياست هنري و هنر سياسي را اغلب با انتقاديون چپ مي‌شناسيم . اما ريشه‌هاي قديمي‌تر را در واقع بايد به نهضت رمانتيسم برگرداند. گرچه برخي سياست رمانتيک را به نوعي به حامي فاشيسم بودن تقليل داده‌اند، اما در واقع مي‌توان آن را در کنار جريان فکري-فلسفي منتقد روشنگري تا دوره‌ي جديد ره‌گيري کرد. اگر آرمان‌هاي روشنگري جريان غالبي بود که در مدرنيته محقق شد، نهضت منتقد روشنگري از رمانتيسم گرفته تا نيچه‌اي‌ها و بعدها در قرن 20 هايديگري‌ها و بعد اوج آن را در طيف متنوعي از پست‌مدرن‌ها، همه‌ي اين‌ها خطي از جريان حاشيه‌اي و منتقد مدرنيته بودند که اکنون در وضعيت پست‌مدرن در معرض توجه جدي قرار گرفته‌اند. اکنون بايد ريشه‌هاي سياست حاشيه‌اي منتقد را رمانتيسم سياسي بدانيم. گرچه ممکن است کساني مارکسيسم را مهمترين منتقد ليبراليسم بدانند، اما ريشه‌هاي معارضه‌هاي رمانتيسم سياسي با ليبراليسم بنيادي‌تر و مسبوق به سابقه‌تر است. شايد در نگاه اول براي بررسي رابطه‌ي هنر و سياست بخواهند به سراغ بنيامين و يا ديگر فرانکفورتي‌ها بروند، ولي يکي از آثار قديمي‌تر که توسط کارل اشميت در ابتداي قرن 20‌ام نگاشته شده است، مي‌تواند بسيار جالب توجه باشد. آنچه در اينجا برگزيده‌ايم بخشي از فصل پاياني کتاب رمانتيسيسم سياسي(Politische Romantik) است که در 1919 نگاشته شده است و در 1986 به انگليسي ترجمه شده است. از آنجا که قالب مجله اجازه‌ي انتشار کامل فصل پاياني را نمي‌داد، و خلاصه‌کردن هم از ارزش ترجمه‌ي يک متن اصلي و کلاسيک مي‌کاست، گزيده‌هايي را انتخاب کرديم که مضامين اصلي را شامل شود.

ارزیابی نظریه‌های دولت از 1796 به بعد

سال 1796 را به‌طور اخص مي‌‌توان نقطه‌ی مناسبی برای ارزیابی استدلالاتی دانست که علیه انقلاب فرانسه در 1789 بسط یافتند. این بدین سبب است که در این سال ایده‌های قطعیِ محافظه‌کارانه تا بدین لحظه تکمیل گشته و عرضه شدند. تأملاتی درباره‌ی انقلاب فرانسه (1790) از بروک در خارج ، یعنی انگلستان نیز دست‌به‌دست مي‌‌گشت. بین سالیان 1790 تا 1793، هانورین ربرگ انتقاداتی بر انقلاب فرانسه[1]را منتشر مي‌‌ساخت که به‌تمامی روحی از جناح انگلیسی را دارا بودند. جنتس ترجمه‌ی انگلیسی‌اش از تأملات بروک را منتشر ساخت. در 1796، يک اثر از بونالد[2]نشر یافت (دست‌نوشته‌ی آن قبلاً در 1794 تکمیل شده بود و به محض انتشار از سوی دیکتاتور وقت توقیف گردید). سرانجام، در همان سال 1976 ملاحظاتی درباره‌ی فرانسه از دومایستر نیز نخست در نیوشاتل پدیدار گردید. در همه‌ی این نوشتجات، آنچه ما را علاقه‌مند مي‌سازد جدلیاتی دم دستی نیست که موضوع چیزی علیه کراهت کنترل توده‌ها و شعارهای یاکوبنی باشد، بلکه استدلالاتی ضد-انقلابی از اصل است، یعنی به‌طور مستمر رد این ایده که قانون و دولت مي‌‌تواند از فعالیت روشمند انسان‌های منفرد منتج شود. گفته مي‌‌شود که همه‌ی نهادهای دولتی مهم و به‌ویژه نهادهایی که پس از انقلاب فرانسه به سرعت دگرگون شدند به‌طور اتوماتیک و در خلال زمان منتج از شرایط مرجح و برآمده‌ از ذات امور بودند. این نهادها بیان عقلانی چنین شرایطی هستند و نه خالق آن‌ها.

از این‌رو، این فرض مهمل است که امور مجبور شوند با یک شمای انتزاعی منطبق شوند. ملت و جامعه محصولات یک‌شبه‌ایِ «ساخت و پرداخت» دکترینی نیستند. در عوض در خلال دوره‌های طولانی از زمان شکل گرفته‌اند، به‌شیوه‌ای که اشخاص منفرد که در آن‌ها ‌‌مشمول‌اند، نمی‌توانند آن‌ها ‌‌را ارزیابی کنند و حتی تخمین بزنند. در این نقطه، بروک –با عباراتی کلی که اغلب به‌نحو قدرتمندی استعاری و عاطفی‌اند - بر رشد اجتماع ناسیونال تأکید دارد، چیزی که نسل‌ها را پوشش مي‌‌دهد. دومایستر هنوز به طور کامل فرد را از منظرگاه ایده‌های الهیاتیِ عصر کلاسیک مي‌‌نگرد؛ در حضور به‌ظاهر ناچیزش، یک قدرت مشیتی متعال بر ما حاکم است و در دستان او قهرمانان فعال انقلاب برای دوماسیتر به مثابه «آدم‌های مکانیکی» نمودار مي‌‌شوند. در نهایت از همان سال 1797، بونالد، چونان یک متفکر نظام‌مند بزرگ، آن چيزي را شرح مي‌‌دهد که نیازمند دقتی عالی است: تقابل بین فردانگاری لبیرال و همبستگیِ اجتماعی، بر طبق نظر او، حاملِ فاعلیتِ تاریخی شخص منفرد یا توده‌ای از افراد نیست. در عوض جامعه است که در تاریخ مي‌‌زید و خودش را بر طبق قوانین معین قوام داده و به‌طور واقعی شخص منفرد را نیز قوام مي‌‌بخشد. هر سه نفر –ضمن ردیه‌ای پرحرارت بر متافیزیسین‌ها و فلاسفه، خاصه روسو –توافق دارند که فعالیت فرد با اتکا بر قواعد کلی راسیونالیستی، نمی‌تواند چیزی را خلق کند. فقط مي‌‌تواند مسیر طبیعی چیزها را به تأخیر بیاندازد، تخریب کرده و ملغی کند؛ اما نمی‌تواند هیچ چیز بادوامی را تولید کند.

حقوق متکی بر سازگاریِ منطقی و عقلانی محض است. این امر تابدانجایی موضوعی از تفکر محاسبه‌گر است که به بیانی کانتی حتی رسته‌ای از اشرار می‌‌توانستند دولتی بنا نهند، مشروط بر اینکه فقط تعقل ضروری را دارا باشند. خلاصه، حقوق و دولت چیزهایی هستند که عامدانه ساخت و پرداخت می‌‌شوند

در آلمان هنوز باوری به انقلاب وجود داشت. در 1793 فیشته با انرژی به نقد روبرگ و «امپریسیست‌ها»[3]پرداخت و مشتاقانه رأی به پوشانیدن «یونیفورم عقل» بر قامت جهان داد. در 1796، مفهوم قرن هجدهمی حقوق طبیعیِ عقلانی که از فرد نشأت مي‌‌گرفت، هنوز به طور کامل در آلمان تسلط داشت. روسو از جانب کانت در مقام نیوتنِ اخلاق گرامی داشته شده بود و هگل جوان به وی هم‌تراز با سقراط و مسیح اشاره مي‌‌کرد. در همین سال 1796، فیشته بخش نخست «بنیان حقوق طبیعی»[4]، فوئرباخ «نقد حقوق طبیعی»[5]، فردریش اشلگل «رساله‌اي درباره‌ی مفهوم جمهوری‌انگاری»[6]، و شلینگ «استنتاجی تازه برای حقوق طبیعی»[7]را منتشر کردند. در این نوشته‌ها حقوق و دولت سرتاسر در معنای قرن نوزدهمی توضیح داده شده بودند، یعنی در قالب هم‌بودیِ انسان‌ها: بر اساس بینشی مبنی بر ضرورت خودمحدوسازی؛ چیزی که آنگاه نتیجه خواهد شد که هستندگان مستقل و آزاد بخواهند با یکدیگر زندگی کنند. حقوق متکی بر سازگاریِ منطقی و عقلانی محض است. این امر تا آنجایی موضوعی از تفکر محاسبه‌گر است که به بیانی کانتی حتی رسته‌ای از اشرار مي‌‌توانستند دولتی بنا نهند، مشروط بر اینکه فقط تعقل ضروری را دارا باشند. به‌طورخلاصه، حقوق و دولت چیزهایی هستند که عامدانه ساخت و پرداخت مي‌‌شوند. آنجاکه فیشته، برخلاف نوشته‌های 1793 درباره‌ی انقلاب، دیگر خودِ جامعه‌ی قانونمند را اعلام مي‌‌کند و مدعی است که همه‌ی حقوق و دارایی از دولت ناشی مي‌‌شود و فرد مالک هیچ چیزی مقدم بر قرارداد سیاسی نیست، او همچنین کاری نمی‌کند به‌جز تصریح قرارداد اجتماعیِ روسو. افراد هنوز دولت را قوام مي‌‌دهند، چیزی که درست پس از قوام‌اش با آن‌ها همانند وحدتی مستقل مواجه مي‌‌شود –همان‌طور که روسو مي‌‌گوید، چونان یک «من»[8]. بنابراین، فعال‌بودگیِ سیاسی فیشته که تغیی