X

هرچه آمد سوی هستی، ره‌هستی گم کرد

هرچه آمد سوی هستی، ره‌هستی گم کرد -
امتياز: 5.0 از 5 - رای دهندگان: 1 نفر
 
متافیزیک و اوضاع هستی
متافیزیک و اوضاع هستی
اشــــاره «چیست آن متافیزیکی که هایدگر آن را رد می‌کند؟»، پرسش حاضر پرسشی هدایتگر است که نگارنده می‌‌کوشد ذیل آن متنی را بنویسد که به‌‌نحوی مکمل متنی از پوگلر باشد که در همین شماره نشریه منتشر شده است. پوگلر در متن خود می‌‌کوشد نشان دهد که چگونه هایدگر نیچه را چونان سرانجام تقدیر متافیزیکی غرب تفسیر و نقد می‌‌کند. متن پولگر دو پرسش را مفروض می‌‌گیرد که نوشته‌‌ی حاضر می‌‌کوشد با عنایت به آن‌ها فراهم آید: نخست اینکه پوگلر مسیر تکوین و تحول مسئله‌‌ی متافیزیک را باز نکرده و دوم اینکه افقی که مارتین هایدگر با تکیه بر آن به فهم خاصش از متافیزیک می‌‌رسد را مقدر گرفته است. در واقع او می‌‌کوشد متافیزیک در سرانجام نیچه‌‌ای‌‌اش را بررسی کند. با این حال نوشته‌‌ی حاضر می‌‌کوشد از آغازگاه‌‌های طرح مسئله‌‌ی متافیزیک هم در یونان و هم در جهان باستانی که بستر یونان بود آغاز کند.

هایدگر تمام تاریخ فلسفه را ذیل تمایز «هستی» و «هستنده» ارزیابی می‌‌کند آنگونه که می‌‌کوشد نشان دهد که چگونه هر فیلسوفی در تاریخ تفکر غرب کم و بیش پرسش از هستی را به نفع پرسش از هستنده به فراموشی سپرده است و در مسیر مشترکی از تاریخ متافیزیک غرب مشارکت کرده است که به نفع ناپوشیدگی هستندگان، هستی را در حجاب برده است. از این رو، برای هایدگر، نیچه چونان دقیقه‌‌ی واپسین این تقدیر آن را تا سرحداتش پیش می‌‌برد و به اصطلاح تمام ظرفیت‌‌ها و امکان‌‌های آن را مصرف می‌‌کند.

حال دغدغه‌‌ی متن حاضر این است که نشان دهد نخست منظور هایدگر از هستی و تمایزش با هستنده چیست؟ یعنی چرا پرسش از هستی را اساسی‌‌ترین پرسش می‌‌داند؟ در واقع از چه بستر و افقی به چنین شیوه‌‌ای از طرح مسئله رسید؟ دوم اینکه خود متافیزیک دقیقاً چه بوده و خواسته است چه باشد؟ در این نوشته نشان داده خواهد شد که در همان آغازگاه یونانی متافیزیک، ‌‌ارسطو پرسش اساسی متافیزیک را پرسش از «هستی به ماهو هستی» قلمداد می‌‌کند، اما در دوران مدرن در متافیزیک رویدادی اتفاق می‌‌افتد که عبارت از است کشف چیزی به نام «امر وضع‌‌کننده» که در نتیجه‌‌ی طرح ناقصی از این مسئله‌‌ی «وضع‌‌ کردن»، پرسش از هستی به محاق می‌‌رود به گونه‌‌ای که هایدگر بازگرداندن آن پرسش را ضمن حفظ اساس این رویداد، مستلزم عبور از خود متافیزیک قلمداد می‌‌کند.

کشف «ساحت وضع‌‌کنندگی» مهم‌‌ترین رویداد تفکر مدرن است که با آن این دوران خودش را از سه دوره‌‌ی قبلی تفکر متمایز می‌‌سازد، یعنی عصر خردمندی خاورانی، عصر فلسفه‌‌ی یونانی و عصر فرهنگ اسلامی. (لازم به ذکر است که نگارنده با کلان روایت هگلی که امروزه متعارف است موافق نیست که تفکر را به حرکت از عصر میتوس یونانی به عصر لوگوس یونانی و سپس چیزی موسوم به فلسفه مسیحی و آنگاه دوران مدرن تقسیم می‌‌کند، بلکه با کلان روایت کانتی موافق است که چهار عصر فوق‌‌الذکر از نگاه او قابل استخراج است و شواهد تاریخی نیز در واقع دال بر همین امرند، اگر البته از تبلیغات اروپامحورانه‌‌ی مبتنی بر قدرت چشم‌‌پوشی کنیم). به هر جهت هایدگر هرگز دست از خصیصه‌‌ی اصلی دوران‌‌اش یعنی «وضع‌‌کنندگی» نمی‌‌شوید، اما با رادیکال شدن در آن تصور می‌‌کند که اگر بخواهیم پرسش از هستی را احیا کنیم ناگزیریم که متافیزیکی که از اصل ‌‌این پرسش را پرسش اصلی خود در نظر گرفته بود کنار بگذاریم. ارسطو مهم‌‌ترین وظیفه‌‌ی خاص متافیزیک را پرسش از هستی معرفی کرده بود؛ اکنون که هایدگر می‌‌خواهد به این پرسش چونان پرسش بنیادین بازگردد مهم‌‌ترین سد راه بازگشت را خود متافیزیک می‌‌بیند! حال این اتفاق چگونه ممکن است؟

بیایید دو مسیر را دنبال کنیم، نخست اینکه ببینم مفهوم «وضع‌‌کنندگی» چونان خصیصه‌‌ی اصلی تفکر مدرن، چه مسیری را در این دوران طی کرد که آنگونه به هایدگر برسد که ابقای هم‌‌هنگام آن و پرسش از هستی را مستلزم رد خود متافیزیک بداند؟ دوم اینکه به خود متافیزیک بنگریم که چگونه از عصر خردمندی وام گرفته شد و در عصر فلسفه تأسیس شد و در عصر فرهنگ به نحوی تشریح گشت که تمهیدات چرخش به امر وضع‌‌کننده در عهد مدرن آنگونه روی دهد که وضعیتش بحرانی شود و کوشش‌‌های پی در پی برای تأسیس دوباره‌‌اش سرانجام به دست کشیدن از آن خاصه نزد هایدگر ختم شود؟ پرسش اولیه‌‌ی این نوشته در واقع این است که سرچشمه‌‌های متافیزیک کجاست، در کجا تأسیس شد و در کجا بسط یافت و چرا بحرانی شد و در نهایت چرا از آن دست شسته شد؟ و پرسش بعدی این است که اگر اندیشه‌‌ی هایدگر را از جدی‌‌ترین کوشش‌‌ها برای دست شستن از آن لحاظ کنیم، آیا او این مسیر را به تمامی درک کرده است، یعنی آیا واقعاً تمام امکان‌‌های متافیزیک مصرف شده و یا زوایایی هنوز باقی مانده‌اند که از چشم هایدگر پنهان مانده‌ باشند؟ متافیزیک از دید هایدگر با فاصله‌‌ای که افلاطون از پارمنیدس گرفت آغاز شد، بدین‌‌سان که مسئله‌‌ی هستیِ پارمنیدسی به نزد افلاطون در سایه‌‌ی مسئله‌‌ی «تربیت» قرار گرفت، تربیتی که ناظر به «ایده‌‌ها» است. این امر سبب شد که حقیقت به‌‌مثابه «آلسیا» در معنای هراکلیتی‌‌-پارمنیدی‌‌اش فراموش شود و متافیزیک از افلاطون آغاز و در نیچه ختم شود.

همانطورکه پوگلر نشان می‌‌دهد، نیچه دقیقاً نتوانست ضمن انتقاداتش بر سنت غربی به‌‌طور کامل به مسئله‌‌ی هستی آنگونه که مد نظر پارمنیدس بود بازگردد. با توجه به مباحث هایدگر درباره‌‌ی پارمنیدس، هایدگر باور دارد که مفهوم هستی در پارمنیدس همان اتفاقی که در دوران مدرن وارد فلسفه شده است «یعنی خصیصه‌‌ی وضع‌‌کنندگی» را در خود دارد بی‌‌آنکه دچار کژروی‌‌های ناشی از طرح ناقص آن در دوران مدرن شود. با توجه به دو جمله‌‌ی کلیدی در گفتارهای باقی مانده از پارمنیدس می‌‌توان فهمید که منظور هایدگر چیست اگر البته به خوبی بتوانیم این خصیصه‌‌ی وضع‌‌کنندگی را توضیح دهیم.

«چراكه اندیشیدن و بودن یكی است [یا به عبارتی دیگر: «ادراک و هستی همانند»] (پاره‌‌گفتارهای پارمنیدس، بند 3)

«اندیشیدن و آنچه به سبب آن، اندیشیدن وجود دارد، یكی هستند» (همان، بند 18)

برای هایدگر اینکه هستی و ادراک هستی، یکی باشند به‌‌معنی داشتن درکی اصیل از «دازاین» است، یعنی تعریف «آلسیا [حقیقت؛ آشکارگی]» در هم‌‌پیوندی «آشکارشونده» و «آشکارکننده». این به‌‌معنای لحاظ خصیصه‌‌ی «وضع‌‌کنندگی» است، اما نه در حالت شناخت‌‌شناسانه‌‌ی مدرن، بلکه در یک حالت انتولوژیک بنیادین. حال اجازه دهید مروری داشته باشیم بر این خصیصه‌‌ی «وضع‌‌کنندگی» آنگونه که در دوران مدرن پیش کشیده شد. با دکارت مدرنیسم آغاز شد، زیرا دکارت موفق به کشف ساحت «آگاهی» شد. او در پی همان آرمان همیشگی فلسفه یعنی علم متقن بود که خود پارمنیدس از زبان تئا، یعنی خدای بانوی حقیقت، چونان راهی اصیل که جدای از راهی است که ناشی گمان‌‌های میرندگان، یعنی دوکساهای متغیر است معرفی می‌‌کند.

«خدای‌‌بانو/ با مهربانی/ مرا خوش‌‌آمد گفت/ دست راستم را در دستانش گرفت/ و خطابم كرد/ این واژگان را بر زبان راند: آه جوان! همراه با راهنمایان بی‌‌مرگ بودی و مادیان‌‌هایی كه تو را آوردند تا به خانه‌‌ی من برسی/خوش آمدی!/ چراكه هیچ تقدیر غمگنانه‌‌ای نبوده است كه وادارت كند به این راه بیایی/ كه به‌‌راستی، بسیار دور از مسیر آدمیان، واقع است/پس واجب است بر تو با همه‌‌چیز/ بِه‌‌هنگام شوی؛/ از یك سو/ قلب تزلزل‌‌ناپذیرِ نیك-مدورِ حقیقت/ و از دیگر سو/ گمان‌‌های میرندگان/ كه در آن‌ها هیچ متقاعد شدن راستینی نیست./ خب، پس به تو خو