X

انقیاد در سایه‌ی فرهنگ

 
انقیاد در سایه‌ی فرهنگ
هنر، خیر و ارزش زیبایی‌شناختی در فرهنگ معاصر*
اشــــاره آیا رویکرد استتیکی می‌تواند منجر به شناخت فی‌نفسه کاری هنری شود که ما آن را در زندگی تجربه می‌کنیم؟ نسبت کار هنری و حقیقتی که در مواجه‌ی ما با کار هنری بر ما آشکار می‌شود، امری استتیکی نیست؛ ما برای کار هنری ارزش قائلیم، اما این ارزش نه صرفاً استتیکی، بلکه حاصل درک ما از امر خیر است. امر خیری که ما در مسئولیتی اخلاقی یا اجتماعی و یا در ساحت حقیقت زندگی نیز در پی آن هستیم. آیا هنر معاصر و درکی جدید از کار هنری می‌تواند ما را به جانب خیر براند؟ نویسنده‌ی این مقاله ضمن پرداختن به جوانب مختلف این موضوع، با مطرح کردن بصیرت‌هایی پدیدارشناسانه در باب ماهیت ادراک در آگاهی روزمره به این بحث می‌پردازد که هنرمند چگونه آثار هنری را به لحاظ مفهومی و مادی صورت می‌بخشد.

  1

«در بُن قلب هر انسان ... چیزی هست که همواره انتظار دارد خیر، و نه شر، در قبال وی صورت پذیرد. پیش از هر چیز همین نکته است که از هر چیز قدسی در وجود انسان برتر است. خیر تنها خاستگاه امر قدسی است. هیچ امر مقدسی وجود ندارد، جز خیر و آنچه بدان مربوط می‌شود».1 [i]

پس از هولوکاست الی ویزل2 از خود پرسید: «چرا می‌نویسم؟». او می‌گوید من می‌نویسم «تا دیوانه نشوم؛ یا بالعکس، می‌نویسم تا به عمق جنون دست یابم». در زمانه‌ی پریشان خودمان، پس از 11 سپتامبر، پس از بالی، پس از بسلان3، آیا هنر می‌تواند در برابر فاجعه به هیچ روی امر رستگاری‌بخش (فعلاً از امر آشتی‌بخش صرف‌نظر می‌کنیم) را درک کند یا برانگیزد؟ از نظر ویزل هنرمند دست به آفرینش می‌زند «تا تمامی قربانیان را از فراموشی برهاند. چنان کند که مردگان یارای آن بیابند که بر مرگ چیره شوند».

پیش از چنین تسلیم شدنی باید بپرسیم که آیا هنر زمانه‌ی ما می‌تواند خیر باشد یا نه. چراکه اگر هنر عبارت باشد از بازسازی زندگی خویش در برابر خلأ ـ‌اشاره‌ای به وضعیت بی‌چون‌وچرای تقدیر بشری‌ـ در این صورت، هنر همچون اطلس [خدای یونانی] باید باری کیهانی را به دوش کشد. حتی در این صورت نیز به نظر می‌رسد که خیر در قالب معاصرش در معرض خودآیینی‌ای پسامدرن است که بر شیوه‌های اجباری و حتی بی‌رحمانه‌ی رهایی‌یابی پای می‌فشرد. این مسئله در هنر زمانه‌ی ما صورت‌هایی تلفیقی، چالش‌گر و تام یافته است.

برای نمونه، کافی است نگاهی غیرِمستقیم بیفکنیم بر اثر «مادر و فرزند دونیم‌شده» از دامین هیرست4 در گالری تیت5، یا نگاهی بیفکنیم بر هنرمند پرفورمانس، استلارک6، و دستکاری‌هایی که روی بدنش انجام داده است، از جمله «گوش سوم» او [که به بازوی چپ خود پیوند زده است م.]‌ـ با نگاه به این آثار می‌توانیم آن سرحدات افراطی را مشاهده کنیم که برخی برای نشان دادن بی‌آبرویی ما بدان سمت می‌کشانندمان.

ممکن است گفته شود که چنین آثاری به نام هنر، صرفاً توجه ما را به کنش‌هایی مُجاز جلب می‌کنند. آنچه هیرست ساخته است ذاتاً ناخوشایند است، جدلی است نامناسب؛ و اثر استلارک محاکاتی است کُمیک. اما آیا قصد این بوده که این آثار چنین تأثیری داشته باشند؟ اگر آن‌ها را گناهکار بدانیم یا جعلی و نااصیل، در این صورت آنچه وادار می‌شویم ببینیم آن منظره‌ای را تشدید می‌کند که نمی‌خواهیم ببینیم. ممکن است به‌صورتی غیرِانتقادی چنین هنری را بیگانه‌گرایانه7 بدانیم، محصول تخیلی منحرف، اما این سبک نقابی است بر چهره‌ی جریانی غریب‌تر در نوعی فعالیت هنری معاصر ـ‌بدن، بدن مطیع هر کس که باشد، به‌عنوان بدنی آماده‌ی کالبدشکافی.

کجاست خیر مقدسی که درون هر انسان، حیوان یا موجودی جای دارد؟ کجاست آن مرز میان مسئولیت اخلاقی ـ‌به ‌کار بردن بدن یا عضوی از بدن‌ـ و آزادی هنری؟

در چنین بستری می‌خواهم امکان خیر را در هنر بررسی کنم. به رشته‌ی زیبایی‌شناسی خواهم پرداخت ـ‌فلسفه‌ی هنر‌ـ و برخی پرسش‌های متافیزیکی در باب کنش هنری در زمانه‌ی ما، تا بتوانیم عدم تقارن‌ها و بدیمنی‌هایی را که به نام هنر صورت می‌گیرد درک کنیم.

 

  2

زیبایی‌شناسی، ماهیت هنر و چیستی تجربه‌ی ما از هنر و محیط طبیعی را بررسی می‌کند. «استتیک» که ریشه در کلمه‌ی aisthetesدارد (به معنای «کسی که ادراک می‌کند») مربوط است به «تجربه‌ی حسی» و انواع «احساساتی» که چنین تجربه‌ای برمی‌انگیزد. پرسش‌هایی از این دست در این زمینه مطرح می‌شود: آیا تجربه‌ای خاص وجود دارد که بتوان آن را زیبایی‌شناسانه [یا استتیکی] نامید؟ آیا ابژه‌ی خاصی وجود دارد که بتوان آن را ابژه‌ی زیبایی‌شناسانه نامید؟ آیا «رویکردی زیبایی‌شناسانه» نسبت به آثار هنری وجود دارد؟ آیا نوعی «ارزش زیبایی‌شناسانه‌ی» خاص وجود دارد که بتوان آن را در تمایز با ارزش‌های اخلاقی، شناختی یا مذهبی پیش کشید؟ پایین‌تر باز هم به ارزش زیبایی‌شناسانه خواهم پرداخت.

زمانی رانه‌ی زیبایی‌‌‌شناسانه را میل به امر زیبا و حقیقی می‌پنداشتند. اکنون این رانه در نقابی که در زمانه‌ی معاصر به چهره زده است در پی کنشی هنری است مسلّم و لاینفک که خود را در نسبت با ـ‌یا اغلب در ضدیت با‌ـ رویکردهای اجتماعی‌ـ‌فرهنگی مستقر زمانه تعریف می‌کند. رانه‌ی زیبایی‌شناسانه بازجویی می‌کند. پرسش‌گری چیز خوبی است. ما هم قبول داریم. اما باید مناسب کار مورد نظر باشد. در هر محیطی که دچار معضل باشد یک امر اصلاح‌گر در نهایت ظاهر می‌شود. در بستر درگیری‌ای که همان هنر معاصر باشد، هنرمندان، منتقدان، و زیبایی‌شناسان، با اهدافی نظری یا برنامه‌محور، حقایق/ ناحقیقت‌های هنر امروزی را می‌پذیرند. اما وظیفه‌ی معرفت‌شناسانه آن است که چنین کاری درون شبکه‌ی ارزش‌های ضد‌ـ‌استتیکی انجام شود. در اینجا، هنر ارزش‌مند، چه به لحاظ تاریخی و چه در زمانه‌ی معاصر، نوعی دینامیک متضاد را در بر دارد. دینامیک متضاد رانه‌ای است به جانب (تقاضایی است که می‌شکافد) اغراق در ابهام و پیچیدگی، چه در هنر و چه در اخلاقیات.

در واقع، هر فلسفه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی درخور توجه، نه‌تنها باید موضعی انتقادی اتخاذ کند و شخصیت هنری پرسش‌گر را اعتبار بخشد؛ بلکه باید فضایی بگشاید که در آن هنرمند وظیفه‌شناس بتواند بدل شود به آن کس که «حقایق» را در جامعه بیان می‌کند. چنین فلسفه‌ای می‌تواند بر انگیزاننده‌ی درگیری اجتماعی با هنر باشد از طریق آثار خلق‌شده‌ای که به‌ چالش می‌کشند یا بر می‌انگیزند، اما به نفع حقیقت [به چالش می‌کشند یا بر می‌انگیزند]: آ‌ـ‌له‌ته‌ئیا8، «ناپوشیدگی» حقیقت. این قلمرو درخواست ـ‌یا کنوسیس9 (یا تهی ‌کردن خویشتن) بالقوه‌ـ ممکن است وسیله‌ای شود برای انسجام فرهنگی، که در قالب هنرمندی نمود می‌یابد که اثر خود را وقف احیای روح انسانی می‌کند، با آن ویژگی‌های روح انسانی که آری‌گوی به زندگی‌ است: از طریق اشاره ‌کردن به آن مظاهر خیر که صورت فضیلت انسانی دارند.

وظیفه‌ی مهمی که در برابر ماست آن است که دوباره آن توانایی تقریر حقیقت را که در هستی هنرمند جای دارد بازیابیم ـ‌شیوه‌ای عمیقاً نزدیک برای دست ‌زدن به وظیفه‌ای خطیر‌ـ و «شیوه‌ی هستن» ذاتی هنر را، به‌مثابه یک ارزش زیبایی‌شناسانه‌ی تحول‌بخش، در جهان تحکیم کنیم. با وجود فرمالیسم‌های اندیشه، چگونه چنین چیزی در عمل قابل حصول است؟

هنر ـ‌در اعماق خود‌ـ واجد توانایی‌ای است برای دگرگون ساختن تجربه‌ای که ما از خود و از جهانمان