X

تأثری فراسوی تأثیر

 
دلوز، گتاری و مسئله‌ی بازنمایی در هنر
هنرها و ارزش‌ها: دلوز، گتاری و مسئله‌ی بازنمایی در هنر
اشــــاره آیا تنها ارزش زیباشناختی است که یک شیء را اثر هنری می‌کند یا اینکه هنر بودن یک اثر با ارزش‌های بیرونی ـ‌مثل ارزش‌های اخلاقی، سیاسی، مفهومی و...‌ـ نیز نسبت دارد؟ اگر هنر را امری بدانیم که از طریق ادراک عمل می‌کند، باید به نسبت آن را با ارزش‌های ادراکی توجه کنیم. در این مقاله با تمرکز بر مسئله‌ی بازنمایی در امر ادراکی و امر هنری و تفاوت درک‌ها و تأثیرها با ادراک‌ها و تأثرها، آفرینندگی ارزش‌های نوبه‌نو و جهان ادراکی جدید در کار هنری و ارزش‌زدایی آن از ارزش‌های ادراکی محل بحث قرار گرفته است.

  مقدمه

هنرها همیشه جایی نزدیک به ارزش‌ها زیسته‌اند بر پهنه‌ای که نسبت آن‌ها را ممکن کرده یا خود، چیزی نبوده جز نسبت یا نسبت‌های متکثرشان. هنرها همیشه در فضای ارزش‌ها نفس کشیده‌اند. در فضایی که هر نفس، زاینده‌ی معنایی نو بوده و خطی تازه را در این پهنه گشوده است. هنرها حول ارزش‌ها تجمع می‌کنند، به دور آن‌ها حلقه می‌زنند و از طریقِ آن‌ها کار می‌کنند. هنرها هر قدر هم که توهمِ خودآیین بودن را به وجود بیاورند، در نهایت با ارزش‌ها، از طریقِ ارزش‌ها، برای ارزش‌ها یا ضدِارزش‌ها عمل می‌کنند. خواه ارزش‌هایی که مستقرند و خواه ارزش‌هایی که خود هنرها تولید می‌کنند. ارزش‌های سیاسی، ارزش‌های مذهبی، ارزش‌های اخلاقی، ارزش‌های اقتصادی، ارزش‌های مفهومی و حتی ارزش‌های ادراکی.

رابطه‌ی هنر با تمامی این ارزش‌ها یکسان نیست. هنر امری است که از طریق ادراک عمل می‌کند. مسئله‌ی ادراک و امر درک‌شدنی، مسئله‌ایست که مطلقاً با ذات هنر ـ‌ذات به هر معنایی‌ـ در ارتباط است. حتی اگر ماندن در حیطه‌ی ادراک هم، هدف نهایی هنر نباشد، اثر هنری از طریق ادراک عمل می‌کند و تأثیر می‌گذارد. هنر امری است مربوط به حس یا احساس. امری مربوط به دیدن، شنیدن، لمس کردن، تخیل و.... هنر ادراک می‌شود همانگونه که جهان ادراک می‌شود و به این معناست که کارِ هنر، آفریدنِ جهان یا جهان‌هایی حس‌پذیر و درک‌شدنی است. جهان فیلم، جهان نقاشی، جهان رمان یا جهان مجسمه. در نتیجه حتی اگر هنر با ارزش‌های دیگر رابطه داشته باشد ـ‌که داردـ این روابط نسبت به رابطه با ارزش‌های ادراکی، ثانوی و فرعی هستند. تنها ارزش‌هایی که هنر، از طریقِ ذاتِ خود و به شکلی درونی، با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کند ارزش‌های ادراکی‌اند.

اما ارزش‌های ادراکی چیستند؟ چگونه عمل می‌کنند؟ ادراک چگونه از این ارزش‌ها تأثیر می‌پذیرد یا از طریق آن‌ها ساخته می‌شود؟ ارزش‌های ادراکی در واقع مقولاتی هستند که آگاهی از طریق آن‌ها جهان را درک می‌کند. چارچوب‌ها و حدودی که آگاهی در مرزهای آن‌ها، با جهان مواجه می‌شود و جهان را می‌شناسد. مفاهیم ادراکی ـ‌مفاهیمی از قبیلِ توالی، علیت، هم‌بودی، تمامیت، ذات، طبقه و...ـ در هر مواجهه‌ی انسان با جهان، شرکت می‌کنند و به این مواجهه شکل می‌دهند. آگاهی از طریق همین مقولات، جهان را ادراک می‌کند. جهان آگاهی، جهان بازنمایی است. بازنمایی تجاربی که تحت تأثیر مقولات، مشابه تجارب قبلی می‌شوند و روند شناخت و یادآوری را شکل می‌دهند. مقولات به این معنا ارزش‌های ادراکی را شکل می‌دهند که تکرار و بازتولیدِ آن‌ها، آن‌ها را به اموری ضروری و در نتیجه ارزشمند بدل کرده است. در سیستمِ ادراک تنها آن چیزی تکرار و بازنمایی می‌شود که واجدِ ارزشی مقولاتی است. آنچه از پیش شناخته‌شده و رمزگذاری شده است.

مسئله این است: هنر در این میانه‌ی بازنمایی چگونه تعریف می‌شود و چه کار می‌تواند بکند؟ اگر هدف، رسیدن به گونه‌ای دیگر از زیستن باشد، هنر در ارتباط با ادراک و آگاهی، چگونه سهم خود را به زیستن به ‌گونه‌ای دیگر ادا می‌کند؟

 

  هنر چیست؟

دلوز و گتاری هنر را از طریقِ کارکرد و در نتیجه محصولش تعریف می‌کنند. هنر، توانایی آفریدنِ درک‌ها و تأثیرها و در یک کلام احساس (Sensation) است. هنرمند ترکیبی از درک‌ها و تأثیرها یا بلوکی از احساس‌ها را می‌آفریند: «اثر هنری هستنده‌ای از جنس احساس است و بس» (دلوز و گتاری 1391: 208). احساس ترکیبی است از درک‌ها و تأثیرها. اما خودِ این‌ها چیستند؟ وقتی دلوز می‌گوید هنر آفریننده‌ی درک‌ها و تأثیرهاست، دقیقاً از چه حرف می‌زند؟ او می‌گوید درک‌ها و تأثیرها همان ادراک‌ها و تأثرها نیستند: «درک‌ها دیگر نه همان ادراک‌ها، بلکه مستقل از وضعیت کسانی هستند که آن‌ها را تجربه می‌کنند. تأثیرها دیگر همان حس‌ها یا تأثرها نیستند، بل به فراسوی توانایی کسانی می‌روند که دستخوش آن‌ها می‌شوند» (همان).

درک‌ها و تأثیرها با ادراک‌ها و تأثرها متفاوتند. ادراک‌ مواجهات یک شخص، یک هستنده، یک سوژه با جهان است. ادراک‌ها چیزهایی هستند که یک آگاهی از جهان درک می‌کند. قطعه‌ی بالا نشان می‌دهد که تفاوت درک و ادراک، به وجود هستنده‌ای است که ادراک را تجربه می‌کند. وضعیت برای تأثیر و تأثر هم به همین منوال است. تأثرها در واقع عواطف ایجاد شده در، یا توسطِ یک سوژه هستند اما تأثیرها به وجودِ یک سوژه یا هستنده بستگی ندارند. درک‌ها و تأثیرها وجودی قائم‌برخود دارند. آن‌ها درخود و برای‌خود و مستقل از هستنده‌ای که آن‌ها را تجربه یا زندگی کند وجود دارند. «احساس‌ها، درک‌ها، و تأثیرها هستنده‌هایی هستند که فی‌نفسه معتبرند و از هر امرِ زیسته‌ای قدم فراتر می‌گذارند. آن‌ها در غیاب انسان وجود دارند» (همان). در نتیجه زمانی که دلوز و گتاری اثر هنری را «بلوکی از احساس‌ها، یا ترکیبی از درک‌ها و تأثیرها» (همان) معرفی می‌کنند، در واقع منظوری جز این ندارند که هنر با خلق بلوک‌های احساس از ادراک‌ها و تأثرهای روزمره و امور زیسته و تجربه‌شده فراتر می‌رود. «فیگورهای زیباشناختی... تأثیرهایی تولید می‌کنند که از تأثرها و ادراک‌های معمولی درمی‌گذرند» (همان: 90). اثر هنری فراتر از امرزیسته، تجربه‌شده و معمول قرار می‌گیرد. اثر هنری به فراسوی ادراکِ انسانی سفر می‌کند و درنتیجه ادراک معمولی را در‌می‌نوردد. کارِ هنر تولیدِ احساس است. تولید درک‌ها و تأثیرهایی که از ادراک و تأثرهای زیسته و روزمره فراترند و آن‌ها را پشت سر می‌گذارند.

این همه یعنی چه؟ تفاوت درک‌ها و تأثیرها با ادراکات و تأثرات دقیقاً در چیست؟ چگونه درک یا تأثیری می‌تواند بدون وجودِ انسانی وجود داشته باشد؟ این تمایز به چه کار دلوز می‌آید و هنر به چه معنا نه چیزی که ادراک می‌شود و تأثر ایجاد می‌کند، بلکه خودِ درک یا تأثیر است؟ باید از مدلی خاص در نحوه‌ی ادراکِ انسانی کمک گرفت. مدلی که توانایی توضیح و تبیینِ تفاوتِ بینِ درک و ادراک، و همچنین تأثیر و تأثر را داشته باشد. مدلی که توضیح دهد چگونه درک‌ها و تأثیرها وجودی قائم بر خود و نه بر انسان دارند.

 

  درک و تأثیر، ادراک و تأثر

لایبنیتس مدلی از نحوه‌ی ادراک انسانی به دست می‌دهد که شاید دقیقاً منطبق بر الگوی دلوز و گتاری از تفاوت احساس با ادراک و تأثر نباشد اما به‌عنوان یک مدل برای رسم نقشه‌ی معرفت‌شناسی دلوزی می‌توان از آن بهره گرفت. دلوز در سمیناری درباره‌ی لایبنیتس اینگونه توضیح می‌دهد: «لایبنیتس می‌گوید همه می‌دانیم که واجد ادراک هستیم، که مثلاً رنگ قرمز را می‌بینیم یا صدای دریا را می‌شنویم. این‌ها ادراکات هستند، به‌علاوه باید کلمه‌ای خاص را به آن‌ها اختصاص دهیم، زیرا آن‌ها آگاهانه‌اند» (دلوز 1392: 102).

ادراک‌های آگاهانه، آن ادراک‌هایی هستند که انسان در واقع آن‌ها را درک می‌کند و در مواجهه‌ی با هستی با آن‌ها سروکار دارد. ادراک‌های ما اغلب آگاهانه‌اند و لایبنیتس این نوع از ادراک را دریافت (Aperception) می‌نامد. مشخصه‌ی اصلی این ادراک‌ها این است که عمومی‌اند و تام. به این معنا عمومی‌اند که می‌توان آن‌ها را فارغ از زمان و مکان طبقه‌بندی کرد و شناخت (رنگِ قرمز همیشه رنگِ قرمز است) و به این معنا تام، که حد و حدودی مشخص دارند و در واقع نوعی کل یا تمامیتند که مرزهایشان معلوم است (همان).

لایبنیتس به دنبال اجزا یا علتی برای این تمامیت‌های نسبی می‌گردد. اگر این‌ها تمامیت‌هایی مرکبند باید اجزایی بسیط داشته باشند یا به روشی دیگر، این ادراکات کلی، نیازمند علتی هستند که آن‌ها را به وجود آورد. «آنچه درک می‌کنیم همواره یک معلول است، بنابراین باید علت‌هایی وجود داشته باشند. خود این علت‌ها را نیز باید ادراک کرد، والا معلول‌ها ادراک نمی‌شوند» (همان: 103). این ادراک‌های آگاهانه یا همان دریافت‌ها باید علتی داشته باشند. علت‌هایی که آن‌ها را ممکن می‌کنند. این علت‌ها خودشان هم باید ادراک شوند وگرنه دریافت‌های آگاهانه ناممکن می‌شوند.

لایبنیتس برای روشن شدن این مسئله از ا